یک مشت مزخرفات...

همه تفکرات، توهمات، احساسات و کلا مزخرفاتی که توی فکرم و دلم وول می خوره...

چهارشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

تو هم فراموش می شوی...


روزی تو هم فراموش می شوی، 
همانگونه که فراموش شدند تمامی دیگرانی که روزگاری می پنداشتم بزگترین و بیشترینند
وفراموش شدند!
و در آن روز بی هیچ واهمه و لرزش دلی،
با صدایی رسا و قوی نامت برزبان خواهم راند و سخن خواهم گفت از احساسی که روزگاری نسبت به تو داشتم و :"خیال" میکردم که نامش عشق و یا حتی دوست داشتن است.
و هیچ نبود جز "شاید" کمی عادت زیرا که فراموش شد،
همانگونه که فراموش شدند!


فراموش می شوی...جان می فرسایی و فراموش میشوی،
همانند دیگرانی که پیش از تو جانم را فرسادند و فراموش شدند!


90/11/18
سپیده

دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

27 سالگی


دخترک دیگه خانومی شده واسه خودش
دخترک بزرگ شده
دیگه 27 ساله شه
خیلی سنجیده تر و سنگین تر و با وقار تر رفتار می کنه
چون دیگه خیلی بزرگ شده
دیگه 27 ساله شه
ولی با همه اینا هنوزم همون خرابکاریهای 18 سالگیشو داره
هنوزم عاشق اینه که روی جدول راه بره
و هنوز هم با یه بسته پاستیل خر می شه
وخیلی چیزای دیگه که همشون یادگار از دوران 18 سالگیشه
ولی  اون ته ته های دلش دیگه حس یه دختر بچه نیست
حس یه خانوم 27 ساله س که ...


90/11/16
سپیده

پنجشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

فقط گاهی!





دلم تنگ می شود گاهی...
دلم تنگ می شود و تمام نفرت، کینه و خشمم لابه لای این دلتنگی گم می شود.
گاهی...

90/10/8
سپید

دوشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱

شاید یک کابوس...



روزهای بودنت مثل یک رویا که نه،
یک کابوس بود!
تلخ، وحشتناک و کوتاه.
کابوسی کوتاه که با همه ی کوتاهی، اثرات سوء خود را برجای گذاشت.
وتا مدتها ترس از هر حضوری حتی کمرنگ، در دلم باقی خواهد ماند...


90/10/5
سپید

پنجشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱

دل تنگم...

دل تنگم،
دل تنگ نفس هایی که صدای دم و بازدمشان با هم هماهنگ بود،
دل تنگ قدم هایی که با هم برداشته می شد،
دل تنگ نگاه هایی که قادر بود لحظات طولانی بی هیچ کلامی محو یکدیگر شود،
دل تنگ دست هایی که انگشتانش سفت در یکدیگر قفل می شد،
دل تنگ شنیدن ضربان قلبی که در سکوت و تاریکی اتاق طنین انداز می شد،
دل تنگ لب خندهای رضایت بخشی که پس از بر خورد بی هوای نگاه ها با یکدیگر پهنای صورت ها را در بر می گرفت،
و دل تنگ آغوش محکم و گرمی ام که پس از یک روز کاری آرامش بخش جسم و روانم بود...

من "سپیده" در بیست و یکمین روز از اولین ماه پائیز سال 1390 اعتراف می کنم که به شددت دل تنگ این خاطراتم.

90/7/21
سپید

دوشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۱

Not enough



وقتی در کنار یک آدم جدید،
در هر لحطه، حتی در آغوشش هم،
فقط فکر یک نفر دیگه در ذهنته و تصویرش جلوی چشمات!

این فقط یک معنی میده و اون اینه که:
این آدم جدید به اندازه ی اون "آدم" خوب نیست!!!

حتی بدیهاش هم به خوبی بدیهای اون نیست.


90/6/28
سپید

شنبه ۶ اوت ۲۰۱۱

روزمرگی


روزهایی به شددت شبیه به هم که یکی پس از دیگری می گذرد، 
و من همچنان نا خشنودم از این یکنواختی.
در پی اتفاقی خوشایند و جدید تجربه می کنم تازه های تکراری را....



90/5/15
سپید

سه‌شنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۱۱

هنوز هم می درخشم!



همچنان آنکه می درخشد، منم.
می درخشم سرتا به پا و با برق چشمانم می لرزانم دل ها را و می برم هوش را از سرها.
به هرکجا که قدم می گذارم می شنوم صدای طپش قلب ها را بر اثر حضورم و زمزمه هایی را از خواستن.
و تمامی رقیبان را بی مقدار می بینم که هیچ یک را یارای مبارزه با من نیست،
که هیچ رقیبی حریف من نخواهد بود!
زیرا که هیچ از درخشش من هنوز کم نشده و هنوز منم که همچنان می درخشم، حتی بیش از پیش....


پ ن: خیلی هم نارسیس!


90/3/31
سپید

یکشنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۱

چون سپیده می خواد


وقتی 18 سالم بود دلم خواست عاشق بشم،
نوزده ساله که بودم دلم خواست موهامو بلوند کنم و در بیست ویک سالگی هوس مشکی پر کلاغی کردم و بعدش بازهم بلوند،
جشن تولد بیست و چهار سالگیم بود که دلم خواست بزرگ بشم  و...
در بیست و پنج سالگی دلم خواست که کلن دور عشق و عاشقی رو خط بکشم،
وقتی بیست و شش سالم شد دلم خواست موهامو قرمز کنم.
شاید وقتی برسم به بیست و هشت سالگی دلم بخواد موهامو از ته بتراشم
و توی سی و نه سالگی یه دختر بچه رو به فرزند خوندگی قبول کنم!
شاید هم نه!!!!!

بهر حال من هر کاری که دلم بخواد رو انجام میدم کارایی رو که شاید هیچ کس دلش نخواد!
حتی شاید فردا بیام در خونت و وقتی دیدمت جفت پا بپرم رو حساس ترین نقطه مردونه بدنت....

90/3/15
سپید

دوشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۱

سکوتم از رضایت نیست...



می گم: آخه دوستم داشت....

می گه: دوستم"داشت" رو خوب اومدی. خودت داری از فعل ماضی استفاده می کنی! "داشت" و نمی گی که "داره"! اگر به جای دوستم "داشت" می گفتی دوستم "داره" الان کنارت بود.

می خوام که چیزی برای توجیه بگم، ولی هیچ حرف موجهی برای گفتن ندارم،
فقط سکوت می کنم، سکوتی نه از سر رضایت.

90/3/1
سپید


چهارشنبه ۴ مهٔ ۲۰۱۱

فقط یک هفته!!!



پرسید: بعد از رفتنش چقدر غصه خوردی؟
گفتم: یک هفته!
گفت: فقط یک هفته؟؟؟
گفتم: یکی از خوبیهای من اینه که اجازه نمی دم مسائل خیلی رو من تاثیر بزارن و باعث بشن که بد بگذره!!! دفعه دیگه حتی کمتر از یک هفته هم خواهد بون!
گفت: حالا کی خواست....
انگشتم رو گذاشتم روی لباش و گفتم: Shhh!!! هیچی نگو...


90/2/14
سپید

پنجشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۱

بهانه ها...



بهانه ها و فرصت های زیادی در اختیارت گذاشتم که از آنها بدرستی استفاده کنی. ولی همه بی استفاده ماند!

حتمن نخواستی، نمی خوای...




سه ماه گذشته.....



90/2/1
سپید

سه‌شنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۱

های نپریشی صفای زلفکم را، دست!

لحظه دیدار نزدیک است!

حال عجیبی دارم و با ذوقی فراوان در پی فراهم کردن بساط سوروساتی عاشقانه ام.
شانه را برموهای طلایی تازه رنگ شده ام می کشم که نرمی اش بسان ابریشم باشد،
لاک قرمز را بر ناخن های دست و پایم می کشم که هماهنگی بیشتری با رژ لب قرمز لبانم داشته باشد،
چشمان سیاهم را سیاهتر خواهم کشید که برقش چندین برابرتر شود و با موچین کمان ابروانم را منظم تر خواهم کرد،
زیباترین لباس ها و پاشنه بلند ترین کفشم را بر تن خواهم کرد
و حسن ختام این نمایش عطری که بویش هوش از سر خواهد برد.

به انتظار خواهم نشست، انتظاری که شاید پایانی نداشته باشد....


90/1/30
سپید

جمعه ۸ آوریل ۲۰۱۱

خونه به شکل یاقوت، اما خوشه به ظاهر!



بقدری همیشه حفظ ظاهر کرده ام که گاهی اوقات خودم هم "خیال" می کنم که همه چیز خیلی خوب است.

90/1/19
سپید

چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

دوستانم...


دوستانم را آزاد کنید

امری ترین و ملتمسانه ترین درخواست زندگیمه


89/11/27

سپید




یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

گفتگو...


گفت: تو چقدر دوست داری، خیلی هم خوب نیست که انقدر دوستات زیادن اینجوری وقت کمتری برای من می مونه!

 چیزی نگفتم...

و الان می گم: اتفاقا خیلی خوبه که من این همه دوست دارم، چون همین دوستا هستند که همه ی وقتی رو که تو از من گرفته بودی رو پر می کنند و باعث میشن که من خوشحال بمونم!

89/11/17
سپید

شنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۱

بعد از 25 سال


خدای بزرگ، نیروی برتر، همونی که میگن اون بالائی، اونی که نمیدونم چی هستی یا همون نمیدونم خودم! همونی که همیشه از فرط خوشی یا استیصال(استصال؟) یادت می افتم،
بخاطر همه چیزای خوبی خوبی که تو این 25 سال به من دادی،
بخاطر خانواده ای که همیشه پشتم هستند و من می پرستمشون،
بخاطر دوستایی که بهترینن و بدترین و بهترین لحظات ترکم نکردند،
بخاطر سلامتی ای که دارم،
بخاطر همه آرامشی که حتی در بدترین روزای زندگیم داشتم،
بخاطر صبر مثال نزدنی ای که به من دادی،
بخاطر همه محبتی که تو دلم گذاشتی که حتی بدترین ها رو هم بتونم دوست بدارم،
بخاطر عشق های  کم و زیادی که همیشه تو دلم هست،
بخاطر خریتی که هنوزم با یک بسته پاستیل می شه خرم کرد!
بخاطر همه این ها و خیلی چیزهای دیگه ای که تو این 25 سال بهم دادی ازت ممنونم.

ازت می خوام که همه این خوبیها رو در 26 سالگی و بقیه ی روزهای عمرم از من دریغ نکنی.

تولدم مبارک

16 بهمن 1389
سپید









جمعه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

فراموشی...



حتی در مرور خاطراتم هم جایی نخواهی داشت....


89/11/15
سپید


سه‌شنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

خیابان!


یک خیابان با یک اسم ثابت و یک جای ثابت در نقشه شهر،
در یک ساعت معین!

و این بار چقدر متفاوت،

چون این بار ما  در دو لاین متفاوتیم، درست مقابل و روبروی هم!

89/11/5
سپید





یکشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

قد آغوش مني...


قدِ آغوش مني،
وقتي دستهايم را بدورت حلقه مي‌كنم نه بين دو دستم فاصله‌اي ايجاد مي‌شود و نه دستانم بيش از حد در يكديگر حلقه مي‌شوند،
نه زيادي نه كمي.

89/10/19
سپيد

دوشنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۱

تلنگر


پاره ای اتفاقات هستند در روزهای زندگی که با تمام بدی و تلخی خود همانند تلنگری هستند برای بیشتر قدر دانستن همه خوبی های روزهایی که به ظاهر کاملا عادی و یکنواخت هستند
و تنها بعد گذراندن آن تلخی هاست که بیشتر می توان از این خوبی ها بیشترین لذت را برد!


گاهی اوقات بین همه این خوبی ها تلنگری کوچک لازم است که این روزهای خوب یکنواخت بنظر نرسند.


89/10/13
سپید






دوشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰

پُك آخر...


حسي سرشار از لذت و ولع،
مثل پُك آخر به آخرين نخ سيگار بعد از پيك آخر مشرب.

89/9/1
سپيد

یکشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۰

به من چه!

به من چه كه آقايي كه واسه نظافت شركتمون مياد از شكم زن و بچه اش مي زنه كه پول ترياكشو بده!
به من چه كه آقا مهدي جلوي در مراكز خريد اين شهر بهترين قطعه هاي كلاسيك رو با ساكسيفونش مي زنه!
به من چه كه او پسره تو خيابون انقلاب بهترين كتاباي چاپ قديمشو داره مفت مي فروشه و براش مهمه كه كتاباشو كي مي خره و با فروختن هر كتاب اشك تو چشماش جمع مي شه!
به من چه كه كارگرهاي فلان كار خونه بخاطر عقب افتادن 5 ماه حقوقشون اعتصاب كردن!
به من چه كه دخترك گل فروش فلان پمپ بنزين چشم‌هاي قشنگي داره!
به من چه كه.....

كلا به من چه!




89/8/16
سپيد

دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۰

"وقت"


اين روزها، همه وقتم را تو مي‌گيري و تمام لحظاتم را بودنت پر كرده!

دوست دارم تمام وقتي را كه تو گرفته‌اي از من.


89/8/10
سپيد

شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۰

ESSE طلايي!

يك پاكت ESSE طلايي مي خوام...
كه تا ته پاكتو دوتايي "باهم" بكشيم،
مثل اون روزها،
من و "تو".


راستي! تو هنوزم ESSE طلايي مي كشي؟


89/8/8
سپيد

سه‌شنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۰

جملات قصار گونه! (1)


خيلي جالبه كه،
 همه اون چيزايي كه يك روزي برامون آرزو بودن، در نهايت مي شن خاطره!


89/8/4
سپيد

یکشنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۱۰

ناز...

قبلا

ناز مي‌كردن، من ناز مي كشيدم!

حالا
من ناز مي كنم، تو ناز مي‌كشي!


89/8/2
سپيد

یکشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۰

آرامش بعد از طوفان

چند روزِ خيلي بدي رو گذروندم.
چند روز پر از استرس و درگيري هاي زياد فكري.

اما، با يك اتفاق خيلي ساده همه استرس ها از بين رفت.


بعد ازاون حجم خيلي زياد استرس، الان خيلي بيشتر قدر اين آرامشو مي دونم.




89/7/25
سپيد

شنبه ۲ اکتبر ۲۰۱۰

دنياي اين روزهاي من!


چندي‌است، موبايل نه چندان مهمِ من، برايم مهم شده و لحظه‌اي از كنارم دور نمي‌شود و روزي چندين بار شارژ مي‌شود،
موبايلي كه مدتها بود كه بود و نبودش ديگر هيچ اهميتي نداشت و دو روز يك‌بار هم شارژ نمي‌شد از فرط بي‌كاري!

چندي‌است، شب‌ها بعد از ردوبدل شب‌بخيرهاي شبانه، با بستن چشمها سر به بالشت نرسيده به خوابي عميق و آرام فرو مي‌روم تا خود صبح!
خوابي شبانه كه مدتها بود به خواب صبح مي‌مانست و با ديدن سپيده صبح بود كه شايد به خوابي كوتاه و پر تنش فرو مي‌رفتم.


چندي‌است، تمامي صبح‌بخيرهايم جواب دارند و من با انرژيِ مضاعفي هر صبح  بعد از صبح بخير گفتن برسركار حاضر مي‌شوم،
مدت‌ها بود كسي را آنوقت صبح بيدار نمي‌يافتم كه صبح‌بخيرهايم را پاسخگو باشد!

چندي‌است، بيشتر مراقب سلامت خود هستم زيرا كسي را نگران خود مي‌بينم.
چندي‌است، بيشتر به ظاهر خود اهميت مي دهم و بيشتر دستي بر سرو صورت خود مي‌كشم، چرا كه هر روز يك جفت چشم مشتاق را منتظر خود مي‌يابم.
چندي‌است، گرمايي در اعماق قلب يخ‌زده‌ام احساس مي‌كنم كه هر لحظه اين گرما حجم بيشتري از قلبم را اشغال مي‌كند.

چندي‌است، زندگي را زيباتر مي‌بينم.

89/7/10
سپيد

چهارشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۰

سانسور...



پُرم از حرفهايي نگفته!
اما،
امان از "خودسانسوري".


89/6/31
سپيد

دوشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۰

یک آن شد این عاشق شدن

بی آنکه بخواهم،بی آنکه دانسته باشم، در یک لحظهء آرام ولی پر حرارت، تمام دریچه های قلبم را بروی کسی گشودم که نگاهش آرامم می کرد. نگاهی آرامش بخش که عمیق بود و زیبا.
تسلیمش شدم، بی آنکه بدانم چرا؟! دلباخته اش شدم بی آنکه بدانم واقعا کیست.
آری! عاشقشش شدم، بی هیچ دلیل موجهی، بی هیچ قید و شرطی.
عاشقش شدم بی آنکه چیزی ببینم.
بی آنکه........

در آن لحظه زیبا عاشقش شدم، عاشق دستان استوار و گرمش، دستانی که امنیت را تکیه گاه من کرد.
در آن لحظه زیبا عاشقش شدم، عاشق چشمان پر حرارت و گیرایش، چشمانی که شهوت را در درونم می ریخت.
در آن لحظه زیبا عاشقش شدم، عاشق لبهای سوزانش که لبان تبدارم را به هم می دوخت.
در آن لحظه زیبا عاشقش شدم، عاشق آغوش پر محبتش که جای آرمیدن بود مرا.

آری عاشقش شدم! در آن لحظه که تپشهای قلبم در حجم تنگ سینه ام جای نمی گرفت.


89/6/15
سپید*
*الهام گرفته از شبنم

یکشنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۰

جاریِ جاری!

مثل نسیم خواهم وزید در اطرافت، پریشان خواهم کرد خرمن گیسوانت را و لبریزت خواهم کرد از هوای بودنم.
مثل پروانه بدورت خواهم گشت، پر خواهم کشید بسویت و بال بال خواهم زد برای با تو بودنم.
مثل سایه ات همراهت خواهم شد، پا به  پایت خواهم خرامید به هر سو و لحظه ای رهایت نخواهم کرد.

ولی....


نسیم پس از هر وزش خواهد رفت به دور دستها برای یافتن دشتهایی دورتر و وسیع تر!
هر پروانه شمعی روشن تر خواهد یافت برای خود سوزیش!
و هر روزی را شبی تاریک است و تاریکی پایان سایه هاست!

من هم همانند تمامی این ها خواهم رفت، چراکه پایی از برای یکجا ماندن ندارم،
می خرامم، می رقصم، می وزم و می روم.
همچون رود، جاری ِ جاری!

89/5/24
سپید




چهارشنبه ۴ اوت ۲۰۱۰

افسوس كه گذشته...

فضاي نيمه تاريكِ يك مكانِ قديميِ هميشگيِ آشنا،
صداي موزيك ملايمي كه چون موسيقي متن در محيط پخش بود،
دوليوانِ هات چاكلتِ غليظ،
يك بسته سيگارِ مشترك و دود سيگارهايي كه پشت هم با يك فندكِ مشترك روشن مي‌شدند

و دو جفت چشمِ سياه كه در سكوتِ لب‌ها از تمام ناگفتني‌ها با هم مي‌گفتند.

اما،
افسوس كه گذشته ديگه بر نمي‌گرده!

89/5/13
سپيد

یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

لذت، جز تماشاي تو نيست...

نگاهش كردم،
نگاهم كرد.

نگاهم كرد و با همان يك "نگاه" جرقه‌اي  بر جانم نشاند و قلبم را به آتش كشيد.

يك "نگاه"...

و همان يك "نگاه" بود كه در اعماق وجودم رخنه كرد.

چيزي بيش از همان يك "نگاه" را نمي‌خواهم وآن يك "نگاه" برايم زيباست و زيبا مي‌ماند
و تا هميشه ياد و خاطره همان يك "نگاه"  كه زيباترين بود برايم را، در دل حفظ خواهم كرد و خاطره يك"نگاه" خواهم خواندش.

پاس مي‌دارم عشقي را كه دريك "نگاه" آغاز شد و شعله افكند بر جانم و بند بند وجودم را لرزاند و همان يك "نگاه" گذرا باقي ماند.

پ ن: عشق در يك "نگاه" كه مي گن همينه ها!
89/4/27
سپيد

سه‌شنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

كابوس

صبح زود وقتي اولين اشعه هاي خورشيد از پشت پرده نازك اتاقش تابيده شد،
چشمهايش را باز كرد،
با صورت جمع شده‌اش نگاهي به اطرافش كرد
و خوشحال از اينكه خود را توي اتاق و تخت خودش مي‌بينه،
لب‌خند رضايت‌بخشي به پهناي صورت از ته دل زد
و گفت: آخيش همه‌‌اش فقط يك خواب ناآرام بود!
89/4/14
سپيد

چهارشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰

دل‌تنگت مي‌شم...

هميشه رفتن آدمها سخته.

اين روزها به شددت درگير رفتن يك دوستم،
يك دوست از گذشته‌ها،
قديمي‌ترين آدم توي زندگيم!

كسي كه در تمام اين سال‌ها حتي اگر هم نبود، ولي بود.


كسي كه تا دوماه پيش وقتي حرف رفتنش مي‌شد واقعا از ته دل خوشحال مي‌شدم بابت رفتنش، همون طور كه از شنيدن خبر رفتن هركس ديگه‌اي خوشحال مي‌شم، كه بنظر من بايد رفت از اين مملكت.
و اصلا فكرش رو هم نمي‌كردم كه رفتنش انقدر ذهنمو درگير خودش بكنه!
و اين روزها همش دارم فكر مي‌كنم به تمام اين هفت سال و اينكه كي فكرشو مي‌كرد كه آخرش به اينجا برسه!
اين روزها فقط تو خاطر‌ات گذشته سير مي‌كنم توي اين هفت سالي كه گذشت و همه خاطرات مشتركي كه داشت فراموش مي‌شد و انگار يه شوك لازم بود تا دوباره زنده بشن.

دل‌تنگ مي‌شم، دل‌تنگ مي‌شم، خيلي دل‌تنگ مي‌شم

اينبار نه خوشحال و پر از ذوق و شوق ديدار كه براي بدرقه به فرودگاه مي‌رويم كه اين بدرقه‌ استقباليست براي دل‌تنگي!

امشب من سخت‌ترين دو كلمه دنيا رو به كسي مي‌گم كه بيشترين روزهاي زندگي من با اون سپري شد و بيشتر از هركس ديگه توي زندگي من بود.
امشب شبِ آخره و هنگام وداع

و با همه سخت بودنش بايد بگم: "خدا حافظ"

و بهترينِ بهترين ها رو براش آرزو كنم.

نگرانت نيستم با اينكه چمدانت را بسته‌اي.
ولي،
دل‌تنگت خواهم شد...


89/4/2
"سپيده"

سه‌شنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۱۰

...

نگران هيچ‌كس نيستم
حتي،
تو كه چمدانت را بسته‌اي.
ديگر مي‌دانم
خورشيد،
براي هميشه غروب نمي‌كند.
و سنجاب‌ها
تنها براي پائين آمدن،
از درخت بالا مي روند.

* رسول يونان

ولي....

‌89/4/1
 

یکشنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۱۰

به جرم س.ب.ز بودن

گرفتند، در بند كشيدند و كشتند....


يك سال پيش در چنين روزي، درست يك روز بعد از ن.م.ا.ز جمعه سياه،
اين د.‍‍‍‍ژخيمان سياه به وحشيانه ترين شكل خود در آمده و به كشتار مردم بي دفاع پرداختند و شنبه خونين را رقم زده‌اند


گرفتند، در بند كشيدند و كشتند....

مردم مظلوم و بي دفاعي را كه در سكوتي س. ب.ز در طلب گرفتن آزادي و حق خود بودند

خون‌هاريخته شد به جرم س.ب.ز بودن، به جرم آزادي خواهي.

سكوت مي كنم به ياد تمام آن روزهاي خونين...
89/3/30
سپيد

شنبه ۱۹ ژوئن ۲۰۱۰

YAHOO 360

يهو دلم واسه ياهو 360 تنگ شد،
كه اگه نبود خيلي چيزها هم برام نبود،
البته شايد بهتر بود كه نبود يا شايد هم همين كه هست بهتره!

به يادش نمي دونم بايد سكوت كنيم يا بهتره هركي يه جيغي بزنه؟!

پ ن: كس خل شدم مزخرف به هم مي‌بافم، زياد جديش نگيرين خوب مي شم
89/3/29
سپيد

سه‌شنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۱۰

افسوس يا...

ايران كشور جالبيه و حكومت ِ ايران خيلي جالب‌تر!!!

ديروز دوستم  يك خاطره برام تعريف  كرد كه بنظرم اومد بدي نباشه اينجا مطرحش كنم.


محل كار دوستم ميدان ِ انقلابه،
روزي كه تظاهرات طرفدارن ِ ا.ن  بود، شركتشون ساعت 3 تعطيل مي شه.
دوست من و همكارانش از همه جا بي‌خبر از شركت مي زنن بيرون و بين جمعيت طرفدار ا.ن  گير مي افتند. اين گير افتادن بين جمعيت همان و جزئي از آنها شمرده شدن همان. وقتي بين جمعيت گير مي افتند هيچ راه فراري براي جدا شدن از جمعيت نداشتند. جمعيت احاطه شده بود توسط نيروهاي مسلح و چماق بدست كه اجازه نمي‌دادند كسي از جمعيت جدا بشه و سر هر كوچه و خيابان فرعي هم تعدادي از همين چماق بدست‌ها ايستاده بودند و با زور و تهديد اجازه خروج كسي را نمي‌دادند.
و اين طور شد كه دوستم و همكارانش همراه با جمعيت طرفدار ا.ن  از ميدان انقلاب تا بعد از پل حافظ مي رن.

توي كشور جالبي زندگي مي‌كنيم، كشوري كه همه چي با زور و تهديد اجرا مي‌شه!
با زور و تهديد عده‌اي را توي خيابون جمع مي‌كنند و اجازه متفرق شدن بهشون نمي‌دهند و باز هم با زور و تهديد  عده‌اي  كه براي گرفتن مسلم ترين حقشون در خيابان جمع شدند را متفرق مي‌كنند.

بله! تو همچين كشوري زندگي مي‌كنيم ما! البته اگه بشه اسمشو گذاشت زندگي، به گذران روزها شبيه تره!
89/3/25
سپيد

شنبه ۱۲ ژوئن ۲۰۱۰

حرکت از این بیش شتابان کنیم..

شال مشکی،
مانتوی مشکی ساده،
شلوار کتون راحت با جیب های زیاد،
یک جفت کانورس که بندش محکم بسته می شد،
چند بسته سیگار، فندک،
ماسک و عینک مشکی بزگ،
 مچبند سبز و گاهی یک مچبند مشکی،
دوتا انگشت بشکل V بالا
و سکوت.

سکوتی که شب ها می شکست با فریادهای
الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور.
و بغضی همیشگی در گلو.

روزهایی که گذشت با ضربه های باتوم، گاز اشک آور، فرار، تهدید، تحقیر و کسانی که دیگر پیش ما نیستند.

سالی که گذشت...
سالی که سیاه بود و سبز
ایرانی که فریادی بود در سکوت و آتش.

سالی که با یادآوریش اشک در چشمانمان حلقه می زند،
سالی که شروع یک حرکت بزرگ و تحولی عظیم بود برای مردم سبز ایران!

و امروز 22 خرداد سالگرد آغاز آن روز بزرگ است،
آن روزی که خشم مردم تبدیل به فریادی شد در سکوت.

و این سالگرد مقدمه ای است برای ادامه این حرکت،
در روزهایی سخت تر، سیاه تر و صد چندان
سبزتر


89/3/22
سپید

دوشنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۰

خوشحال ِ خوشحال ِ خوشحالم /D:\

من، من ِ من

خوشحالم، خوشحالتر از هميشه

دلم تاپ تاپ مي زنه و از هيجان و ذوق زدگي در پوست خودم نمي گنجم

انقد خوشحالم كه حتي ديگه سركارخوابم نمياد و پر از انرژي ام تا اين چند ساعت باقي مونده رو بگذرونم

و هر لحظه چشمم روي ساعته، انگار كه من مي چرخونم عقربه هاب تنبلش رو،

تا لحظه ديدار برسه.

لحظه ديدار نزديك است....

كمتر از 15 ساعت باقي مونده تا ديدن بهترين خاله و عزيزترين دختر خاله‌ام بعد از دو سال دل‌تنگي

و يك هفته تا ديدار اردلان عزيزم كه 5 سال از آخرين ديدارمون گذشته و آخرين بار او هنوز يك پسر بچه شيطون بود

و من يك هفته ديگه مرد جواني را خواهم ديد!

وااااااااااااااااااااي كه چقدر خوشحالم و ذوق دارم!

دلم مي خواد داد بزنم و بگم كه:
خوووووووووووووووووووووووووووووووووشحالمممممممممممممممممم

تا همه شريك باشن در اين خوشحالي با من!

پ ن: همه پروازهاي ورودي KLM ساعت 12:40 منتظرتونم با يك آغوش باز


89/3/17
سپيد

یکشنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۱۰

دل بازيگوشِ من تازگيا بَلاشده...

دلي داشتم روزگاري،
دلي داشتم سالم، سرخ، پراز عشق و محبت و پر از شور جواني،
آماده براي عشق ورزيدن.


طي سالها، هركس كه ره يافت به اين دل
و اين دل، دل بسته اش شد، تكه ای از آن را با خود برد و اگر نتواست تكه‌اي با خود ببرد، زخمي زد و رفت.


اكنون...
بعد از گذشت همه‌ي اين سال‌ها،
دلي كه بر جاي مانده، دلي است تكه تكه و زخمي،
دلي كه تك به تك ِ زخم‌هاي باقي مانده بر آن نشان از روزگار جواني و دل‌بستگي‌هایي كودكانه دارد.

دل من،
دلي كه بي وفايي كردن را از بي وفايي‌ها آموخت،
عاقل گشته!!!

دلي كه عاقل شده بود، دلي كه آرام شده بود وسربه‌زير، دلي كه پاي به ميان‌سالي گذارده بود،
چندي است ياد دوران كودكي و نوجواني افتاده!
دلي شده بي وفا و هوسباز كه هرروز عشقي جديد و زود گذر را طلب مي كند!

و من عاجزم از كنترل اين دل كه بازيگوش شده و هوسباز.

پ ن: شاعر مي گه كه : پيرانه سرم شور (عشق؟) جواني بسر افتاد!!! شده وصف حال من!
پ ن: Shame on U sepide

9/3/89
سپيد

پنجشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۰

زير نورِ ماه...

چندي‌است شب‌ها قبل از خواب، چشم به پنجره مي دوزم و بعد از مدتي خيره شدن به آسمان زير نورِ افسون كننده ماه به خواب مي روم.


در حالي كه كه چشم به قرص كامل ماه دوخته بودم، در فكر افسانه‌هاي كهن و مرد گرگ‌نما ديده بر هم گذاشتم.

در شبي كه گذشت،
روح من در خواب، نه بصورت مرد يا زني گرگ نما كه بشكل پروانه اي كوچك با دوبال صورتي وآبي از جسمم جدا شد.
و در عالم رؤيا
اين پروانه تك به تك به بستر تمامي كساني كه اين روزها نوعي دلتنگشانم رفت:
در گوش يكي از تمامي دل‌تنگي‌هاي اين عالم گفت،
بر ديگري عاشقانه‌هايي از نوعِ ديگر را زمزمه كرد،
در گوش آن يكي از بي وفايي‌ها و دل‌سنگ آدميان سخن راند
و براي آخري روزهاي با هم بودن و تنگ در آغوش كشيدن ها را آرزو كرد.
و در آخر بوسه‌اي نثار پيشاني تك تك‌شان كرده و دستي نوازش‌وار بر سرشان كشيد.


و در پايان شب به بالاترين نقطه شهر رفت و خيره به قرص كامل ماه انتظار طلوع خورشيد را كشيد...

پ ن: با يك مقدار تغيير خوابي بود كه ديشب ديدم
6/3/89
سپید

دوشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۰

هفته ي بَد!

هفته ي بَد!
هفته ي مزخرف!
اولين هفته ي خرداد!
خرداد بَد، خرداد گند، خرداد دلگير، خرداد پُر از حادثه!
هفته اي كه از اولين ساعت ها بَد شروع شدي!

ازَت مي خوام،
خواهش مي كنم،
 التماس مي كنم
و اگر مجبور بشم، تهديد مي كنم،
كه بسه! همه اتفاقات بد تا همين جا بسه!
لطفا ديگه ادامه نده.

اجازه بده از همين لحظه به بعد همه چي خوب باشه.


براي مادربزرگم دعا كنيد كه زود خوب بشه.

"دوشنبه" 3/3/89
سپيد

چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۰

صبرِ من...

اولش فقط گوش می کنم،
نه مخالفتی، نه موافقتی،
فقط در سکوت گوش می کنم، گاهی وقتا یه اِهِم و اوهومی هم چاشنی سکوتم می کنم که مشخص باشه که دارم گوش می کنم.

بعدش کم کم، وقتی دیگه حرف زدن از حد خارج می شه و به وراجی میرسه،
دیگه حتی گوش هم نمی کنم...
فقط با صبری بی نظیر، "تظاهر" می کنم که دارم گوش می کنم!

ولی.... کم کم صبر من هم تموم می شه،
دیگه حتی تحمل تظاهر به گوش کردن به زر زر های مفت رو ندارم.

الان،
دیگه نوبته منه که برینم به کل نظرات مزخرف و حرف های مفت!!!
29/2/89
سپید

یکشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۰

خراب ِ خراب...

برق ِ رفته و تاریکی و نور شمع  نم ِ بارون اگه آدمو شاعر نکنه حتما کُس خل می کنه!
هرچه قدر هم که کُس خُل باشی تو این تاریکی، زیر نور شمع با نم نم بارون وقتی اون ته تهای دلت هنوز تنگ باشه، و هر چقدر هم همیشه سعی کنی که به دلتنگیهات فکر نکنی و هرچقدر هم که موفق باشی! دیگه وقتی شب باشه و برق ها هم رفته باشه  نم بارونی هم زده باشه و تو تاریکی با نور شمع تنها باشی، هرچقدر هم که سعی کنی، فایده نداره! دلتنگیات می زنه بالا!
حالا تو این تاریکیِ بارونی، زیر نور شمع وقتی که دیگه دلت تنگه ِ تنگه، چندتا موزیک پُر از خاطره کافیه که دیگه خراب ِ خراب شی.

***

یه وقتایی دوست دارم تو تنهایی خودم خراب ِخراب شم. برم بشینم گوشه بالکن، خودمو فندکم و چندتا موزیک خوب، اگه پِیکی هم زده باشم که چه بهتر.
همون گوشه همیشگی بالکن بشینم و سیگار بکشم، موزیک گوش بدم، خیره بشم به آسمون و فقط فکر کنم.
فکر کنم به همه دلتنگی هام، دل تنگیهام واسه همه اونایی که خیلی دورن از قلبم و ذهنم، به تمام اون چیزایی که فکر کردن بهشون قدغن ِ، به همه این ها فکر کنم و داغون بشم، داغون ِ داغون...
یه وقتایی، فقط "یه وقتایی"! داغون شدن هم عالمی داره واسه خودش!
26/2/89
سپید

جمعه ۷ مهٔ ۲۰۱۰

بودن یا بودن...

بعضی ها هستند، فقط بخاطر اینکه باید باشند!
بعضی ها هستند، برای اینکه بمونن.
بعضی ها هستند، ولی واقعا نیستند.
و بعضی ها هم با اینکه نیستند، ولی همیشه "هستند"!


17/2/89
سپید

پنجشنبه ۶ مهٔ ۲۰۱۰

گُه گیجه!!!

من که نفهمیدم چی شد!!!
هرکی فهمید به منم بگه!!!
یروز اومدم اینجا و دیدم فیلتر شده،
فرداش خواستم پست جدید آپ کنم و نشد!!!
بارو بندیلو جمع کردم و رفتم پرشین بلاگ!!!
امروز فهمیدم که اینجا دیگه فیلتر نیست!!!
پرشین بلاگ باشه واسه خودش، که اگه دوباره بلاگر فیلتر شد آلاخون والاخون نباشم.
من می نویسم، پس هستم!!!
16/2/89
سپید

جمعه ۲۳ آوریل ۲۰۱۰

صدای سازَم...

دخترک باید کاری می کرد،
باید می رفت!
او که از جای جای این شهر فریادها کشیده بود، هیچ گوشی غریو فریادهایش را نشنیده بود.

باید می رفت، باید می رفت و سازی را که مدتها بود هیچ دست نوازشگری بر آن کشیده نشده بود، با خود می برد.
باید می رفت، باید می رفت به دور ترین و وسیع ترین دشتها،
دشتی وسیع و عاری از هر گونه موجود دو پا!
و در آن نقطه  می دمید آرام آرام فریاد های دلش را در سازش،
شاید در آن جا صدایش به گوش "خدا" می رسید.
3/2/89
سپید